
بازديد:384 بار

دسته :
پيام
روزی که راز و رمز بنیانش گذاشته شد، پنج نفر بودیم. از هفده ساله گرفته تا من که بزرگترینشان با 18 سال سن بودم. آن روزها دنیایی داشتیم. مثل اکثر وبلاگ ها و سایت های علوم غریبه امروز که مثل قارچ رشد کرده اند؛ تصورمان بر این بود که خیلی حالی مان می شود! فکر می ردیم که داشتن چند جلد کتاب و بلد بودن ابجد صغیر و کبیر، ما را علامه دهر کرده. به هر حال غافل بودیم. بلد بودیم؛ اما عامل نبودیم. آن روزها، فقط دستوراتی را استخراج می کردیم که همه بر مجرب بودن آن ها ایمان داشتند. هر چند که رویه مان را عوض کردیم.
ما بچه های مدرسه راهنمایی آیت الله کاشانی بودیم، که امروز به دبیرستان قدس تبدیل شده. دبیری داشتیم که مسئولیت تدریس دینی و قرآن و مسئولیت امور تربیتی و پرورشی مان را بر عهده داشت. آقای جبار دلیر جلیل نیا؛ معلمی دوست داشتنی که تک تک بچه های کلاس عاشقانه او را می پرستیدند. رسم خوبی داشت. هر جلسه، درس را با یکی از اسمآء الحسنی آغاز می کرد و به شرح آن می پرداخت. اسمآء الحسنی را همان موقع بود که یاد گرفتم. خوشحالم که امروز با ایشان همسایه هستم!