 گفتوگو با دكترمحمد باقر كتابي
اشاره: دكترسيدمحمدباقر كتابي, در سال 1302 هجري شمسي در اصفهان بهدنيا آمد. وي پس از گذراندن دورة متوسطه در دبيرستانهاي صارميه, سعدي و ادب, ليسانس خود را در سال 1332 در رشتة حقوق از دانشگاه تهران اخذ كرد. سالهاي دانشجويي وي در بحبوحة مبارزات دكترمحمد مصدق و كودتاي 28 مرداد گذشت. پس از آن وي در اصفهان, در دبيرستانهاي هاتف, قدسيه و هراتي تدريس ميكرد. در مرحلة بعدي تحصيلات عالي خود, به خاطر دلبستگي و گرايش به مباحث عرفاني و ادبي, تغيير رشته داده و سرانجام دكتراي الهيات, عرفان و ادبيات فارسي را در سال 1347 از دانشگاه تهران دريافت كرد و بعدها ادبيات عرب, ادبيات فارسي و متون عرفاني را در دانشگاه اصفهان تدريس ميكرد. ايشان پس از بازنشستگي نيز با دانشگاه اصفهان همكاري داشته و تدريس متوني مانند مثنوي مولانا, حديقه سنايي, غزليات حافظ, نهجالبلاغه و تأثير قرآن و حديث در ادب فارسي را به عهده دارد. دكترمحمدباقر كتابي از شاگردان نزديك حضرتآيتاللهالعظمي حاج رحيم ارباب بوده و بيست و هشت سال از محضر درس آن استاد عرفان و فقه و رياضيات, بهرهمند شده است. اين گفتوگو بهانهاي است براي يادكرد آن حكيم و عارف فرزانه.
آقاي دكتركتابي! . امروز ميخواستيم با انديشة حاجآقا رحيم ارباب آشنا شويم و اين از زبان شما كه هميشه در مسجد ايشان نمازجماعت ميخوانديد و به ايشان ارادت داشتيد, شنيدني و آموختني خواهد بود. زيرا كه ايشان شخصيت پنهاني دارند و مثل كوه يخي ميماندند كه شايد يك دهم آشكارش را هم مردم نشناختند, چه برسد به آن نُه دهمش كه زير آب است و دور از دسترس انديشة ما.
بله, من به ايشان خيلي ارادت داشتم. من دوست ندارم كه از خودم تعريف كنم, ولي مولانا, بسيار زيبا ميسرايد كه:
مادح خورشيد مدّاح خود است كه دو چشمم سالم و نامُرمَد است
معمولاً ما اينطور هستيم. چون خودمان كه چيزي نداريم, خودمان را به شخصيتهاي خيلي بزرگ ميبنديم و از آنها كسب وجاهت ميكنيم. من دلم نميخواهد اينگونه باشم, ولي چارهاي ندارم. واقعاً از كودكي به فكر بودم كه افرادي را انتخاب كنم كه اينها انسان باشند, انسان واقعي. در زمان كودكي تا جواني و بعد از جواني ما, چند نفر در روحانيت زبده بودند. يكي از آنها مرحوم حضرت آيتاللهالعظمي ارباب بود, يكي مرحوم طبيب و حكيم حاجميرزا علي آقاي شيرازي بودند, يكي ديگر هم مرحوم حاجشيخ مهدي نجفي, دايي خود من بود كه يادم هست آن وقتها ميگفتند اَزهَدِ مردم اصفهان است. از بزرگان ديگر, مرحوم حاجملاحسينعلي صديقين در اصفهان بود و ديگر از مرحوم محمدباقر الفت بزرگ ميتوان نام برد كه او هم از انسانهاي عجيبي بود كه ناشناخته ماند.
من هرچه فكر ميكنم چه تناسبي با آقاي ارباب ميتوانستم داشته باشم, خودم نميدانم. تقريباً حدود بيست و هشت سال, هر وقت كه ممكن ميشد در خدمت ايشان باشم, ميرفتم و در نماز ايشان و پاي خطبههاي ايشان و از ارشادهاي ايشان بهرهمند ميشدم؛ و گاه در خانة ايشان, ساعتها سؤالهايم را از محضرشان ميپرسيدم و ايشان كريمانه پاسخ ميفرمودند. حتي يك وقت از آقا خواهش يك درس كردم. ايشان پذيرفتند كه "شرايع" را كه در فقه است, تدريس كنند. البته من اول به فكر منظومة حاجملاهادي سبزواري بودم, ولي ايشان ترجيح دادند كه شرايع را شروع كنيم. البته اين درسها ادامه نيافت, زيرا بينايي ايشان در اين اواخر, آنطور كه يادم هست از سال43و44, كم شد و بعد كمكم بينايي خود را از دست دادند. بعد هم بيماريهاي ديگري براي ايشان پيدا شد و طبعاً تدريس براي ايشان دشوار بود. البته من گاهي خدمتشان ميرفتم. ايشان روي تخت خوابيده بودند, بينايي هم نداشتند و واقعاً از بيماريهاي متعدد در رنج بودند, با اين همه, خلق و خوي تدريس و تهذيب و تعليم را حتي در بستر بيماري هم از دست نداده بودند.
خوب به خاطر دارم كه استاد علامه مرحوم جلالالدين همايي, بارها به ديدن ايشان ميآمدند. ولي مثل اينكه به دريايي رسيده باشند, زانوي ادب بر زمين ميزدند. با اينكه مرحوم حاجآقارحيم ارباب نابينا بودند, ولي پاسخگوي مسائل فلسفي و پرسشهاي حضرت استاد همايي ميشدند. ايشان همواره حاضرالذهن بودند و شعرهاي منظومه را از بر ميخواندند. مرحوم حاجآقا رحيم غير از معارف اسلامي, از فقه و اصول و ادبيات و فلسفه و كلام و حكمت و عرفان, در رياضي هم استاد مسلم بودند, چه در نجوم و هيئت و چه در اصل رياضيات.
- حاجآقا رحيم هيچوقت از لباس روحانيت استفاده نميكردند,و هيچوقت رسالهاي ننوشتند, ديگر اينكه وجوهات هم دريافت نميكردند, چهارم اين كه نمازجمعه را واجب عيني ميدانستند. حالا شما ميتوانيد توضيح بدهيد كه دلايل پنهان آن چه بوده است؟
من خيلي كوچكتر از اين هستم كه دربارة ايشان سخني بگويم, ولي بايد يادآور شوم كه ايشان افتخار شاگردي سه استاد بزرگ را داشتند, يكي مرحوم جهانگيرخان قشقايي بود, كه شرح حالش را براي من طي يكي دو روز, بهطور مفصل ميفرمود و من يادداشت ميكردم. در رسالة دكتري خودم, رجال اصفهان (جلد اول) بخشي از آن را آوردهام. هميشه هم ايشان از حضرت مرحوم قشقايي به مرحومِ خان تعبير ميكردند و ميگفتند: "مرحوم خان اينجور ميفرمود." از آنجا كه مرحوم جهانگيرخان خودشان ايلي بودند و وقتي وارد حوزة درس و بحث شدند, عمامه به سر نگذاشتند و همواره با همان كلاه پوستي ايلي بودند, احتمال ميدهم كه حاج رحيم ارباب در اين كار اقتدا و اقتفا به استاد بزرگوارشان كرده باشند. حتي روزي اين را خودشان با تبسمي كه هميشه بر لب داشتند, براي من گفتند. آن روز در شرح حال مرحوم جهانگيرخان براي من گفتند كه "يك روز صبح زود ديدم كه درِ خانة ما را ميزنند, رفتم ببينم كيست, ديدم مرحومِ خان است, گفتم: "آقا بفرماييد داخل" گفتند: "رحيم, ديشب خواب ديدم عمامهاي شدهاي, آمدم ببينم نكند شده باشي"" البته اين را با خنده ميگفتند. چون بعضي به ايشان ايراد ميكردند كه "آقا چرا شما كه در سلك روحانيت هستيد, عمامه نداريد؟" مثل استادشان كلاه پوستي ميگذاشتند. آن آقا گفت: "اگر خدا در روز قيامت از شما بپرسد كه چرا اين كار را نكرديد, چه جواب ميدهيد؟" ايشان پاسخ دادند: "اگر ميگذاشتم و خدا از من ميپرسيد, چه تناسبي با اين لباس داشتي؟ آنوقت نميدانستم چه جواب بدهم."
در زمان ايشان مراجع بزرگي زندگي ميكردند, ازجمله مرحوم آيتالله سيدابوالحسن اصفهاني, مرحوم حكيم, مرحوم آيتالله خويي و مرحوم آيتالله حاجآقاحسين بروجردي كه ديگر تقريباً منحصر به فرد شده بودند. شايد ايشان فكر ميكردند كه رساله نوشتن با وجود رسالة آقايان لزومي ندارد, ولي هركس ميآمد و از ايشان ميخواست كه از فتاوي خودشان بگويند هم دريغ نداشتند. حتي يادم هست در بحث ارث همسر, ايشان معتقد بودند كه همسر از تمام ماترك مرد سهم ميبرد. اگر هم كسي فتواي خودشان را ميخواست, بهطور مفصل بيان ميفرمودند. آية قرآن را ميخواندند كه: "و لهن الربع مما تركتم" و استدلال آيهاي ميكردند, ولي نمينوشتند. نهتنها فتوا ننوشتند, بلكه كتاب هم ننوشتند. در عين حال, با وجود معارفي كه در سينةايشان بود, علامة همايي ميفرمودند كه "من اعتقاد راسخ دارم كه در كل حوزهها فعلاً در مقام جمعالجمعي مثل حاجآقا رحيم ارباب وجود ندارد, آنچنان كه تمام معارف را در حد استادي بداند."
|